صفحه اصلی > خبرها > آرشیو اخبار  


نسخه چاپي

آخرین دیدار

مسابقه خاطره نویسی بمناسبت ولادت امیرالمؤمنین و با موضوع پدر در بین کارکنان شرکت گاز استان هرمزگان و به همت واحد روابط عمومی این شرکت در سال جاری برگزار و آثار برتر مشخص شد و یکی از این آثار برتر به قلم رضا خاکسار نژاد، از کارکنان امور بهره برداری شرکت گاز استان هرمزگان، نوشته شده که در در ادامه می توانید بخوانید.

سال ۵۹ بود، آغاز جنگ تحمیلی ایران وعراق برادروخواهر کوچکم به همراهی مادرم برای مراسم عروسی یکی از اقوام از آبادان به بندرعباس رفته بودند؛

 من وخواهر بزرگم درکنار پدربودیم و هرروزایشان برای انجام کار از خانه خارج می شود وشبانگاه بازمی گشت درطول شب براثرشلیک خمپاره وموشک، تاریکی شب همانند روز روشن بود ودراین موقعیت پدرم مانند مرغی که جوجه هایش را زیر بال وپر خود می گیرد، تاصبح ما را دراین حالت زیر بغل خویش می گرفت تا نکند که ما بترسیم.

 

وضعیت شهر آبادان روز به روز بدتر می شود تاجایی که پدرم مجبورشد من وخواهرم را راهی محل سکونت برادر بزرگم که در آن زمان درجه دار نیروی دریایی  ارتش بود و در بندرعباس زندگی می کرد، بفرستد.

 

 از آن زمان  بود که ما در بندرعباس ساکن شدیم، پدرم چهل وپنج روزدر مناطق جنگ و سپس پانزده روز استراحت خودرا از آبادان باآن وضعیت جنگی به بندرعباس برای دیدن ما می آمد.

 

 این حالت تا ابتدای  آذر ماه سال ۶۰ ادامه داشت تااین که او برای استراحت ۱۵ روزه آمده بود  و به نظرمی رسید این آخرین سفر این مسافرجنگی ما باشد زیرا برعکس استراحت های قبلی که علاقه داشت بیشتر کنار خانواده با شد،سعی می کرد این بار به دیدن دوستان قدیمی واقوام برود و محبتش نیز نسبت به ما بیشتر شده بود وما رابه مهربانی وحمایت یکدیگر تشویق می کرد.

 

گویا می دانست که دیگر این سفرش بازگشتی ندارد ولی ما متوجه این رفتار او نبودیم ومانند همیشه به علت کمبود زمان، دیدار بیشتر دوست داشتیم تا از زمان با هم بودن  بیش ترلذت ببریم.

 

اما پایان استراحت پدرم فرارسید وایشان آماده بازگشت به منطقه جنگی شده بود . کمی ازمان استقرار ایشان نگذشته بودکه یک شب از تلویزیون خبر بمباران شهر آبادان گزارش شده بود وروز بعد ازطریق تلفن خبر دادندکه پدرم مجروح شده است وبرای ملاقات ایشان به بندرامام خمینی(ره) برویم.

 

لذا مادرم وبرادربزرگم عازم آنجا شدند. ولی وقتی آنان به آنجا رسیده بودند خبر شهادت ایشان را به آنان دادند واین آخرین دیدار وخاطره ای است که من از پدرم در ذهن دارم وباگذشت ۳۹سال از این خاطره، هنوز منتظرم درب خانه باز شود  وپدرم با آن آغوش گرمش من وسایر افراد خانواده را در بغل بگیرد واز خاطراتش در ایام حضورش درمنطقه برایم تعریف کند، اما افسوس که همه این ها رویایی بیش نیست و چه سخت است آن را در قالب کلمات توصیف کردن... .

 

 

 

 

 

به قلم:رضا خاکسار نژاد

 

 

 

 

  • تاریخ درج خبر :
  • 1399/12/21 - ٢٢:٠٨
  • تاریخ بروز رسانی خبر :
  • تعداد بازدید خبر :
  • 157

خروج




تصاویر منتخب