صفحه اصلی > خبرها > آرشیو اخبار  


نسخه چاپي

سفر با وانت؛مقصد مشهد...

مسابقه خاطره نویسی بمناسبت ولادت امیرالمؤمنین و با موضوع پدر در بین کارکنان شرکت گاز استان هرمزگان و به همت واحد روابط عمومی این شرکت در سال جاری برگزار و آثار برتر مشخص شد و یکی از این آثار برتر به قلم پریناز شادکام کلوانق، از کارکنان امورمهندسی و اجرای طرح های شرکت گاز استان هرمزگان، نوشته شده که در در ادامه می توانید بخوانید.

به نام آغاز کننده تمام خاطرات

  خاطراتم را که مرور می کنم و برگ برگ  دوران کودکی ام را  تا به الان ورق میزنم ،

 زندگی پر است از خاطرات مهم، تا وقتی  که آن  را بازگو می‌کنی،  لذت میبری تا یک تجربه کسب کرده باشی  از آن ها ،

 این مسابقه بهانه ای شد که یاد روزهایی بیفتم که پدر با همه فشارها برای شاد کردن دل بچه هایش تلاش  می کرد و مثلا خوب یادم است که در آن زمان  که ما بچه بودیم، پدرم، من ، خواهر و برادرم را  داخل  پاکت بیل مکانیکی می نشاند  و ما را با آن بالا و پایین می کرد و مثل وسیله  شهربازی و  نمی دانید چه لذتی داشت برای ما ...

 

 

  یادش بخیر، ما خوشحال  و خندان و بابا هم از لبخند ما خنده بر لبانش نقش می‌بست. از خاطره ای  که تصمیم گرفتم برایتان  بگویم، سفر به مشهد بود.پدرم سال ۷۰ یه وانت مزدا آبی خوشگل با خط های قرمز رنگ  خریده بود .  اون موقع ما یه خانواده شش نفره بودیم و تو بچه ها من  بچه ارشد و از همه بازیگوش تر محسوب میشدم.

بابام اومد و  گفت میخوایم ببرمتون  مسافرت به  مشهد و ما بچه ها  اینجور وقتا با هم کلی  خوب می شدیم .من  با خواهرم و  برادرم  حسابی برنامه ریختیم   با اون سن کم .  بابا عقب وانت رو چادر کشیده بود عین یه هتل مجلل شده بود با کلی وسایل و تجهیزات و خوراکی  ،

 سفر شروع شد خیلی خوب بود  تا به سلامت به مشهد رسیدیم بعد از استراحت  فردا  صبح رفتیم زیارت ،چند روزی مشهد بودیم تا اینکه  رسیدیم به  روز آخر  اون روز با هم دیگه  رفتیم  بازار تا سوغاتی بخریم  اونجا یه اسباب بازی فروشی بود باکلی اسباب بازیهای جور با جور ناز نازی تعداد مون هم که بالا  بابا برامون کلی اسباب بازی خرید از عروسک گرفته تا ماشین و یه اسباب بازی بامزه که میدونم هرکی مشهد رفته از اون خریده یه اسباب بازی که یه چرخ داشت و متصل به  یه عصا وقتی زمین کشیده می شد و  صدای باحالی داشت .

 

 بابا کل خریدارها رو  گذاشت عقب وانت و ما هم  به عشق اسباب بازی ها، مشغولب بازی با اونا بودیم، اونم بعد از خداحافظی از حرم و افتاده بودیم تو دل جاده...

 

 قسمت اصلی  ماجرا  از جایی شروع میشه که  ما عقب وانت مشغول بازی بودیم  تا این که یهو شیطنت بچه گانه ما گل کرد و  من  عروسکم  رو به بیرون پرت کردم.

 

عروسک تو هوا پرواز می کرد و ما سه تایی ذوق کرده بودیم تا اینکه دیگه عروسک رو ندیدیم  حالا پیش خودمون میگیم دوباره بذار امتحان کنیم  و دونه به ‌ دونه اسباب بازی ها رو به بیرون پرت می کردیم  و بابا و مامان غافل از اینکه ما داریم چیکار می کنیم ...

 

یهو دیدیم  ماشین  حرکت نمیکنه  و  بله بابا از توی آینه متوجه شده بود که ما یه کارهای می کنیم.

 بابا جلوی چشمون با ابروهای توی هم رفته ظاهر شد و  به زبون ترکی میگه

 معلوم دی نگریسیز آی بالالار یعنی : « معلومه دارین چیکار میکنین آی بچه ها » .

 بعد یه نگاهی به ما انداخت و یه  نگاه به تنها اسباب بازی باقیمانده بعد شروع به خنده کرد.

 

میگن بهشت زیر پای مادر و  درسته ولی نگاه پدرها هم بهشته، تمام پدرها و مادر ها قهرمان زندگی ما بچه ها  هستند.

این مسابقه بازم یادآور تلاش اونها شد که حتی لحظه آخری که صحبت مسابقه شد، نشستیم  کلی خاطره تعریف کردیم تا بتونم برنده  باشم  و الان این هم خودش یه خاطره شد و  یادم میمونه.

بابا برام تو  روز پدر کلی خاطرات تعریف کرد و همه ما کنار هم  با  بچه ها، عروسا ،دامادشو و نوه هایش گفتیم و خندیدیم .

 

 


                                                                                        به قلم: پری ناز شادکام کلوانق

 

 

  • تاریخ درج خبر :
  • 1399/12/24 - ١٩:٣٨
  • تاریخ بروز رسانی خبر :
  • تعداد بازدید خبر :
  • 135

خروج




تصاویر منتخب